خلاصه داستان: لوکاس، دانشمندی که با یک بیماری مغزی کشنده و زوال سریع حافظه دستوپنجه نرم میکند، به زنی مرموز و پیشگو به نام بلانش دل میبندد. این عشق ناگهانی و پرشور، آنها را به سواحل بیاریتز میکشاند؛ جایی که در آمیزهای از رنج، امید و تاریکی، آخرین روزهای حیات خود را در کنار هم به آغوش میکشند.