خلاصه داستان: در تابستانی گرم، جیسوک پس از پایان رابطه با سانگکوون به همراه دوستانش به کانگوون میرود تا روحش را بازسازی کند؛ سانگکوون هم به همین منظور به همان منطقه سفر میکند و داستانهای موازی آنها در کوهستان با هم پیوند میخورد. هر دو با افراد جدیدی آشنا میشوند، در رفتارهای ناراحتکننده و بیهدفی غرق میشوند و در نهایت هر دو به اندازه پیش از سفر، تنهایی و ناراحتی خود را حس میکنند.