خلاصه داستان: کلب، جوانی سادهدل پس از آشنایی با دختری مرموز، توسط او نیش خورده و وارد دنیای تاریک خونآشامهای سرگردان میشود. او که پوستش با طلوع آفتاب میسوزد، باید برای بقا یاد بگیرد که انسانها را بکشد، اما در نهایت تصمیم میگیرد برای بازگشت به انسانیت و نجات دختر مورد علاقهاش با این خونآشامهای بیرحم بجنگد.