خلاصه داستان: عصر روزی که ملیکه اولین حقوقش رو گرفته بود با هیجان ویترین مغازه ها رو نگاه میکرد و برای برگردوندن پسرش کاعان از مدرسه دیر کرد. کاعان که جلوی مدرسه منتظر بود، متوجه یه جوجه تیغی میشه و تا یه پارک دنبال جوجه تیغی میره. در این حین افه، پسر 12 ساله ی طغرل و زینب هم در پارک بود. افه که متوجه میشه کاعان گم شده، سعی میکنه اونو به کلانتری ببره. ملیکه و الیاس هم که دیوانه وار در کوچه خیابون ها دنبال پسرشون میگشتن، خبر خیلی ناگواری میشنون و بعد از اون اتفاق دیگه هیچوقت زندگی دو خانواده مثل سابق نخواهد شد
خلاصه داستان: سه دوست دوران کودکی، حالا در جوانی نیز با هم هستند. یکی شیفته دختر کارگری چون خودش میشود. دیگری در دام زنی شیاد اسیر است و سومی دلباخته موسیقی شده و در این رشته فعالیت میکند. دوست دوم به وسیله زن مورد علاقهاش، گرفتار تبهکاران شده و به هرز میرود. دو دوست دیگر که متوجه این امر شده اند، با یک سلسله عملیات با یاری پلیس، دوست خود را نجات داده و او را در مسیر زندگی طبیعیاش قرار میدهند.