خلاصه داستان: وقتی بازرگانی فقیر با چیدن رزی سفید خشم هیولایی نیمهانسان را برمیانگیزد، دخترش جولی برای نجات جان پدر فداکاری کرده و به قصر هیولا میرود. او در آنجا با لمس دست هیولا و ابراز عشق، طلسم شوم را شکسته و هیولا را به مردی زیبا تبدیل میکند.
خلاصه داستان: در دوران پیش از جنگ جهانی دوم و اشغال چکسلواکی، «لئو» پدری پرانرژی و شیفته طبیعت، تمام تلاش خود را برای تامین رفاه خانوادهاش میکند. اما با شروع جنگ و خطرات روزافزون، او برای تغذیه فرزندانش پیش از فرستاده شدن به اردوگاههای کار اجباری، دست به تصمیمی شجاعانه و خطرناک میزند.