خلاصه داستان: جینو، ولگردی بیخانمان، در مهمانخانهای کنار جاده دلباختهٔ جووانا، همسر صاحب مهمانخانه، میشود. آن دو برای رهایی از شوهرش نقشهای جنایتکارانه میکشند، اما عشق وسواسگونهشان بهتدریج به گناه، خیانت و سرنوشتی تلخ گره میخورد.
خلاصه داستان: کشیشی که در آزمایشی پزشکی به خونآشامی دچار میشود، میان ایمان و غرایز تازهاش گرفتار میماند؛ رابطهای پرشور و خطرناک نیز او را به سوی انتخابهایی تاریک میکشاند.
خلاصه داستان: مری، زن آمریکایی متأهلی که در سفر به رم دلباخته جووانی شده، میکوشد رابطهشان را پایان دهد و با قطار به پاریس برود. در ایستگاه ترمینی، دیدار دوباره و گفتوگویی سرنوشتساز او را میان عشق تازه و زندگی خانوادگیاش مردد میکند.
خلاصه داستان: در پی دیدار پاریس، شاهزادهٔ تروایی، و هلن، همسر پادشاه اسپارت، عشقی ممنوعه شکوفا میشود. فرار آنها به تروآ جرقهٔ جنگی خونین میان یونانیان و ترواییان را میزند؛ جنگی که سرنوشت دو ملت را دگرگون میکند.
خلاصه داستان: در شبی پرآشوب در عمارتی ایرلندی، دختر اشرافزادهای به نام جولی به جان، پیشخدمت پدرش، دل میبندد و میانشان رابطهای ممنوعه شکل میگیرد. کشمکش میان عشق، قدرت و فاصلهٔ طبقاتی، سرنوشت هر سه ساکن عمارت را دگرگون میکند.
خلاصه داستان: کشاورز سالخوردهای که بر مزرعه و پسرانش سختگیری میکند، با بازگشتش همراه عروس جوان ایتالیاییاش، آنا، آتش رقابت و حسادت را در خانواده شعلهور میسازد. رابطه پنهانی آنا و اِبن، پسر ناتنیاش، عشقی ممنوعه را به تراژدی میکشاند.
خلاصه داستان: در تگزاس، پدری بانفوذ میکوشد پسرِ تحت حمایت همسرش را با شیوههای خشن خود بزرگ کند؛ اما عشق پسر به دختری جوان، رازهای پنهان خانواده و میراث خیانت را آشکار میسازد.
خلاصه داستان: ماریتا پس از ورود به روستایی کوچک در گرجستان، دلباخته پسری فقیر به نام گدیا میشود. اما خانوادهاش او را مجبور به ازدواجی اجباری با مردی ثروتمند میکنند؛ تصمیمی تلخ که این عشق پرشور را به سمت رسوایی، سنتهای بیرحمانه و سرنوشتی تراژیک سوق میدهد.
خلاصه داستان: در سال ۱۹۲۵ در جزیره موریس، لوسی، دختر یتیم ۱۷ ساله که زیر سایه عموی ستمگرش زندگی میکند، وارد رابطهای عاشقانه و ممنوعه با کریشنا، کارگر فقیر مزرعه میشود. این پیوند پاک در برابر ظلم، قدرت و بیعدالتیهای اجتماعی قرار میگیرد و آنها را در مسیری پرخطر برای رسیدن به آزادی و فداکاری پیش میبرد.
خلاصه داستان: یک مجسمهساز نابینای فرانسوی پس از سالها با عشق سابق خود روبرو میشود، اما شیفته دختر ۱۵ ساله او، لورا، میگردد که چهرهاش یادآور گذشته است. با وجود حسادت و موانع ایجادشده توسط مادر، این هنرمند نابینا با تکیه بر حس لمس، رابطهای عاطفی و عمیق را با دختر جوان آغاز میکند.