خلاصه داستان: آماتو از MechaBot پیشی گرفته و استاد آن می شود و به او اجازه می دهد تا از توانایی منحصر به فرد خود برای مکانیزه کردن اشیاء روزمره به دستگاه های با فناوری پیشرفته استفاده کند.
خلاصه داستان: پسری به نام آلن قادر به دریافت هدیه و فیض خدا نبود و یک شکستخورده خوانده میشد. اما هویت واقعی او یک قهرمان سابق با خاطرات و قدرتهای زندگی گذشتهاش بود!؟ آلن که از خانوادهٔ دوکاش طرد شده بود، سعی داشت سفری آزادانه را آغاز کند، اما با تلاشی برای ترور از سوی نامزد سابقش مواجه شد!؟ حماسهٔ ناخواستهٔ قهرمانی برای قهرمان سابقی که میخواست در این دنیا آرامش داشته باشد، آغاز میشود!
خلاصه داستان: سال پیش، وقتی ارتش بیگانگان به زمین حمله کردند، نگهبانان اژدها که مقدس شمرده میشوند، به مبارزه با آنها برخاستند! با این جنگی که در پیش رو داشتند، این قهرمانان، آخرین امید بشریتند! …ولی واقعا اینطوره؟ راستش، در عرض یک سال تمام این بیگانه ها شکست خوردن و به برده های بشر، تبدیل شدن، و مجبور بودن هر هفته هیولاهایی به زمین بفرستن تا نگهبانان جلوی چشم مردم نابودشون کنن. ولی یکی از این هیولاها دیگه خسته شده بود. اوضاع باید عوض بشه! جلوی قدرت همهی نگهبانا شورش میکنه و نابودشون میکنه… و از داخل خودشون اینکارو میکنه!
خلاصه داستان: بازسازی داستان کلاسیک ژول ورن. روایت ماجراجویانی که به دنبال سرزمینی پنهان و مرموز هستند. آنها توسط همسر مرد دیگری که پیش از این به سفر اکتشافی مشابهی رفته بود و ناپدید شده بود، به هم می پیوندند...
خلاصه داستان: سلطان محمد فاتح قلمرو بیزانس را فتح کرد و استانبول را پایتخت امپراتوری عثمانی کرد. ولاد روستاها را غارت می کند، بنابراین سلطان محمد فاتح به حمزه پاشا دستور می دهد که از او مراقبت کند. ولاد مهاجمان را دستگیر می کند و آنها را به عنوان...
خلاصه داستان: فلیو هیچ جنگجوی نیست، فقط یک تاجر ساده با آماری بسیار پایین است- تا اینکه سرنوشت، قدرت های فوق العاده تقلب را باز می کند که می تواند همه چیز را تغییر دهد.
خلاصه داستان: پرسیوال همیشه همراه پدربزرگش در پناهگاهی دور افتاده در بالای ابرها، به نام «انگشت خدایان(گادز فینگر)» زندگی میکرده. با اینکه زندگی سادهش رو دوست داره، اما قلباً عاشق ماجراجویی...
خلاصه داستان: داستان درباره یک خرس قهوهای به نام بوگ است که اهلی شده و برای یک محیط بان کار میکند او با یک گوزن به نام الیوت آشنا شده و همین گوزن زندگی متمدن او را به هم می ریزد طوری که محیطبان مجبور میشود هر دوی آنها را به جنگل بازگرداند و آنها در تلاشی کورکورانه هستند تا از این جنگل فرار کرده و به شهر بازگدند در این میان یک شکارچی به دنبال آنهاست اما آنها با نقشه و با کمک یکدیگر تمام شکارچیان فراری میدهند اما به جنگل عادت کرده و دیگر به شهر باز نمیگردند...