خلاصه داستان: کشیشی که در آزمایشی پزشکی به خونآشامی دچار میشود، میان ایمان و غرایز تازهاش گرفتار میماند؛ رابطهای پرشور و خطرناک نیز او را به سوی انتخابهایی تاریک میکشاند.
خلاصه داستان: پس از آنکه بیماریای مرگبار انسانها را به موجوداتی خونآشاممانند بدل میکند، دکتر رابرت مورگان گمان میبرد تنها بازماندهٔ زمین است. او روزها در ویرانههای شهر به شکار مبتلایان میرود و شبها در تنهایی، برای زندهماندن میجنگد.
خلاصه داستان: معلمی جوان در راه ترانسیلوانیا، با آزاد کردن بارون ماینستر از بندهای مادرش، ناخواسته نیرویی خونآشام را رها میکند. درحالیکه وحشت به روستا و مدرسه دخترانه نزدیک میشود، ون هلسینگ برای مقابله با بارون وارد ماجرا میشود.
خلاصه داستان: کنتس ایرینا کارلشتاین، زنی گنگ و گرفتار نفرین خونآشامی، با افسونکردن دلدادگانش نیروی حیاتشان را میرباید و آنان را به کام مرگ میکشاند. با افزایش قربانیان در جزیرهٔ مادیرا، پزشکی و روزنامهنگاری در پی کشف راز قتلها برمیآیند.
خلاصه داستان: جاناتان هارکر برای معامله املاک به قلعه کنت دراکولا در ترانسیوانیا سفر میکند، اما دراکولا با دیدن تصویر همسر او، لوسی، شیفتهاش شده و طاعون و مرگ را با خود به شهر میآورد. لوسی برای نجات شهر دست به فداکاری میزند تا هیولا را در سپیدهدم نابود کند، غافل از آنکه سرنوشت تاریکتری در انتظار همسرش است.
خلاصه داستان: یک سارق جوان در جریان فرار، به قصری منزوی و مرموز پناه میبرد که دو زن ساکن آن ظاهری آراسته اما رفتاری عجیب دارند. او به زودی متوجه میشود که گرفتار دام دو زن جنونزده و تشنه به خون شده است که انسانها را برای آیینهای شیطانی خود شکار میکنند.
خلاصه داستان: کلب، جوانی سادهدل پس از آشنایی با دختری مرموز، توسط او نیش خورده و وارد دنیای تاریک خونآشامهای سرگردان میشود. او که پوستش با طلوع آفتاب میسوزد، باید برای بقا یاد بگیرد که انسانها را بکشد، اما در نهایت تصمیم میگیرد برای بازگشت به انسانیت و نجات دختر مورد علاقهاش با این خونآشامهای بیرحم بجنگد.
خلاصه داستان: در برلینی فروپاشیده و گرفتار گرمای طاقتفرسا، ثروتمندان در گنبدی امن زندگی میکنند و بقیه شهر در جنایت غرق شده است. با پیوند دوباره دو خواهر جداافتاده، رازی دهشتناک برملا میشود: خونآشامها بر جرایم سازمانیافته مسلطاند و در شهری که خون ارز واقعی آن است، برای تصاحب قدرت سیاسی نقشه میکشند.
خلاصه داستان: نادجا، دختر خونآشام کنت دراکولا، پس از مرگ پدرش در نیویورک در تلاش است تا زندگی جدیدی را آغاز کرده و با گذشته تاریکش کنار بیاید. اما با ورود یک شکارچی سرسخت خونآشام و روابط پیچیده خانوادگی، او درگیر کشمکشهای عمیق درونی و تلاش برای بقا میشود.
خلاصه داستان: یک خونآشام مرموز به شهر بروکلین میآید تا کارآگاه زنی را که پیوندی پنهان با دنیای تاریکی دارد، پیدا کند. در این میان، عشقی دلهرهآور و معمایی جنایی شکل میگیرد که ترکیبی جذاب از عناصر افسانهای و هیجانانگیز را به تصویر میکشد.