خلاصه داستان: لوئیز اندرسن زندگی آرامی را در جزیرهای در نروژ میگذراند، تا اینکه غریبهای ادعا میکند او در واقع هلن سودربرگ است؛ زنی دانمارکی که سه سال پیش ناپدید شده بود. او با کشف اینکه همسر و فرزندی دارد، برای یافتن گذشتهاش تلاش میکند و با حقیقتی تکاندهنده روبرو میشود که زندگیاش را کاملاً دگرگون میسازد.
خلاصه داستان: جنجو و دوژونگ در خیابانهای فاسد مانیل زندگی میکنند. هنگامی که رزا، صاحبخانهشان، با خطری مرگبار مواجه میشود، این دو برادر برای نجات او وارد نبردی بیرحمانه و خونین با قاتلان میشوند.
خلاصه داستان: شیرا جوانی است که از کانادا به پنجاب بازمیگردد تا زندگی جدیدی را با صاحبه آغاز کند. اما او به زودی درگیر چالشهای خانوادگی پیچیده، خیانت و بازیهای قدرتطلبانه میشود و حالا باید برای بقا و اجرای عدالت بجنگد.
خلاصه داستان: با بازگشت یک ایل تبعیدی به روستایی دورافتاده در کوههای ترکیه، کینههای قدیمی دوباره شعلهور میشوند. در این میان، «مسوت» برادر رهبر روستا، با دیدن رویاهایی مرموز، اقتدار برادرش را به چالش میکشد؛ نبردی برای قدرت که مشخص نیست به نجات ختم میشود یا یک تراژدی هولناک.
خلاصه داستان: رسا، دختری ده ساله که در غم از دست دادن پدرش به سر میبرد، یک کابین تلفن قدیمی پیدا میکند که به او امکان ارتباط با ارواح درگذشته را میدهد. او تصمیم میگیرد با حل کردن کارهای ناتمام این ارواح، راهی برای رسیدن دوباره به پدرش پیدا کند.
خلاصه داستان: ماریان، همسر ۴۰ ساله یک صنعتگر ثروتمند، در میان محدودیتهای زندگی خانوادگیاش گرفتار شده است. اما زمانی که گذشتهاش دوباره زنده میشود، او با این پرسش بزرگ مواجه میشود که آیا میتواند مسیر متفاوتی را برای زندگی خود انتخاب کند؟
خلاصه داستان: رابرت زوکینی، بازیگر فرانسوی که هر شب نقش ویکتور هوگو را روی صحنه تئاتر ایفا میکند، به طور غیرمنتظرهای با دختر بزرگشدهاش، لیزبث، روبرو میشود. او اکنون در دوراهی سختی میان شیفتگی عمیقش به هنر و عشق واقعی به فرزندش قرار میگیرد و باید مسیر جدیدی برای خودشناسی و ترمیم روابط خانوادگیاش بیابد.
خلاصه داستان: پس از یک تصادف رانندگی سهمگین که منجر به از دست رفتن خانواده باربارا (همسر و دو فرزندش) میشود، این دلقک حرفهای تلاش میکند تا با پناه بردن به هنر خود، امید و لذت زندگی را دوباره بیابد و راهی برای پذیرش این درد بزرگ پیدا کند.
خلاصه داستان: داستان فیلم درباره «نور»، زنی آزادمنش است که پس از همخانه شدن با همکلاسی قدیمیاش «یونا»، زندگی پرشور و بدون قیدی را آغاز میکند. اما طولی نمیکشد که گذشته پرآشوب و تروماهای سرکوبشده نور آشکار شده و این رابطه صمیمی را با چالشهای جدی مواجه میکند.
خلاصه داستان: نویدا پس از به هم خوردن مراسم ازدواجش، در اوج افسردگی به شهر چنای سفر میکند و در آنجا عاشق مردی به نام استیون میشود. اما با مرگ ناگهانی استیون، او در قالب یک روح در کنار نویدا میماند تا به او کمک کند دوباره به زندگی عادی بازگردد و با نامزد سابقش ازدواج کند.