خلاصه داستان: در انگلستانِ قرن نوزدهم، الیزابت بنتِ باهوش و مستقل با آقای دارسیِ ثروتمند و مغرور روبهرو میشود. قضاوتهای نادرست و تفاوتهای طبقاتی میان آنها، راهی پرکشمکش بهسوی عشق و شناخت متقابل میسازد.
خلاصه داستان: بروس پس از ابتلا به بیماریای که او را از پا درمیآورد، به آسایشگاهی برای افراد دارای معلولیت میرود؛ تلخکامیاش با آشنایی با جیل، زنی که با فلج اطفال زندگی میکند، کمکم جای خود را به عشق و امید میدهد.