خلاصه داستان: در تبوتاب تب طلای آلاسکا، سم راهی سیاتل میشود تا نامزد دوستش جورج را به نوم بیاورد؛ اما وقتی درمییابد او با دیگری ازدواج کرده، بهجایش دختری به نام آنجل را همراه میآورد. میان عشق، ماجراهای خندهدار و تلاش یک کلاهبردار برای تصاحب معدن طلا، رابطهها پیچیدهتر میشوند.
خلاصه داستان: پس از آنکه سه تبهکار پدر و مادر مکس سند را به قتل میرسانند، او برای انتقام راهی سفری پرخطر میشود. مردی که بعدها نوادا اسمیت نام میگیرد، مهارت تیراندازی میآموزد و یکییکی رد قاتلان را میگیرد.
خلاصه داستان: راهزن فراری لئون آلاستری برای گریز از دست سربازان به روستای دورافتادهٔ سن سباستین میرسد؛ جایی که مردم زیر تهدید جنگجویان یاکی زندگی میکنند. وقتی اهالی او را بهاشتباه کشیش میپندارند، لئون ناخواسته رهبری دفاع از روستا را برعهده میگیرد و در این مسیر با معنای تازهای از شجاعت و رستگاری روبهرو میشود.
خلاصه داستان: دو رنجر بازنشستهٔ تگزاسی برای آخرین ماجراجویی، گروهی از همراهان را در سفری پرمخاطره با گلهای بزرگ از تگزاس به مونتانا رهبری میکنند؛ سفری که دوستی، عشق و وفاداریشان را میآزماید.
خلاصه داستان: گراهام دورسی، دزد بانکی که پس از سه ساعت همراهی با بیوهای زیبا به نام آماندا از سرقت مرگبار باندش جا میماند، فرار میکند؛ اما آماندا با نوشتن کتابی درباره این عشق کوتاهمدت، گراهام را به یک افسانه رمانتیک و ماندگار تبدیل میکند.
خلاصه داستان: یک راهزن قانونشکن در آستانه اعدام، توسط زن مجردی نجات مییابد که طبق قانونی قدیمی او را به همسری میپذیرد تا در معدن طلا کار کند. این ازدواج اجباری و غیرمنتظره، آنها را وارد ماجراهای کمدی و چالشبرانگیزی در غرب وحشی میکند.
خلاصه داستان: الا کانرز، زن شجاعی که مزرعه گاوپرواریاش در آستانه ورشکستگی است، زیر فشار شدید زمینخواری متکبر قرار میگیرد تا ملکش را بفروشد. او به همراه یک دامدار قدیمی تصمیم میگیرد در برابر تمام خرابکاریها و تهدیدها ایستادگی کند؛ نبردی سخت که نه تنها مزرعه را نجات میدهد، بلکه عشقی غیرمنتظره میان آنها رقم میزند.
خلاصه داستان: هنری و روزی، یک زوج مهاجر آلمانی در قرن نوزدهم، با عشق و پایداری در برابر سختیهای دشتهای کانزاس برای ساختن خانهای جدید تلاش میکنند. این فیلم با الهام از داستان واقعی و کتاب سال ۱۹۳۶ جان آیز، روایتگر امید، مبارزه برای بقا و سرگذشت حماسی این خانواده است.
خلاصه داستان: متیو کوئیگلی، تیرانداز ماهر آمریکایی، برای کاری سودآور به استرالیا میرود اما با فهمیدن قصد کارفرمای شرورش برای نابودی بومیان، در برابر او میایستد. او که در بیابانهای سوزان رها شده، به کمک بومیان زنده میماند تا برای انتقام و اجرای عدالت بازگردد.
خلاصه داستان: کلب، جوانی سادهدل پس از آشنایی با دختری مرموز، توسط او نیش خورده و وارد دنیای تاریک خونآشامهای سرگردان میشود. او که پوستش با طلوع آفتاب میسوزد، باید برای بقا یاد بگیرد که انسانها را بکشد، اما در نهایت تصمیم میگیرد برای بازگشت به انسانیت و نجات دختر مورد علاقهاش با این خونآشامهای بیرحم بجنگد.