خلاصه داستان: بیوهای جوان برای آغاز زندگی تازه به کلبهای ساحلی نقل مکان میکند؛ اما خانه را روح ناخدای تندخو و کاریزماتیکش تسخیر کرده است. میان آن دو پیوندی نامعمول شکل میگیرد که با نوشتن خاطرات ناخدا و ورود خواستگاری تازه، رنگی عاشقانه و خیالانگیز مییابد.
خلاصه داستان: بونسیتا توانایی دیدن آینده را دارد، اما با ملاقات با وارات، ناگهان شروع به دیدن گذشته میکند؛ مردی که سالهاست خوابی تکراری از عشقی مرموز را میبیند. اکنون در این بازی سرنوشت، یکی برای پنهان کردن حقیقت تاریک گذشته تلاش میکند و دیگری برای کشف آن تا پای جان میجنگد.