خلاصه داستان: یک مادر رنجکشیده از اعتیاد و دختر نوجوانش در جادهای تاریک و خلوت، با هیولایی وحشتناک و بیرحم مواجه میشوند. آنها در میان تنشهای عمیق رابطهشان، باید برای بقا تلاش کنند و با استفاده از نور و آتش راهی برای نابودی این موجود ترسناک بیابند.
خلاصه داستان: یک سرباز سابق در دنیایی آیندهنگرانه به هوش میآید و متوجه میشود که تنها ۹ دقیقه و ۴۷ ثانیه فرصت دارد تا بفهمد چرا و چگونه تحت کنترل ذهنی یک سازمان مرموز قرار گرفته است. او باید در این زمان کوتاه میان زندگیهای موازی خود حرکت کند تا حقیقت پشت این توطئه مرگبار را کشف کند.
خلاصه داستان: پس از مرگ مادر بیمارش، جوانی به نام هنری با همسایه مرموز و آشفته خود همراه میشود. این رابطه او را به دنیای تاریک و هولناک اعتیاد به مسکنها، معامله مواد مخدر و خشونتهای مرگبار حاشیه شهر میکشاند، جایی که مرز میان بقا و نابودی بسیار باریک است.
خلاصه داستان: در صحرای سوزان موهاوی، یک راهنمای جوان به نام بن توسط تاجری بیرحم استخدام میشود. اما زمانی که این تاجر مرتکب قتل شده و بن از سرپوش گذاشتن روی جنایت خودداری میکند، بازی مرگبار بقا و تعقیب و گریز در دل کویر آغاز میشود.
خلاصه داستان: ویرجینی یک زن جوان و اسکورت سطح بالا در لندن است که زندگی مستقل و آرامی را برای خود ساخته است. اما زمانی که او با مردی مرموز به نام روپرت آشنا و عاشق او میشود، وارد مسیر خطرناکی از دنیای زیرزمینی و تلاش برای رهایی از گذشتهاش میگردد.
خلاصه داستان: در پاریس اواخر دهه ۱۹۷۰، یک تهیهکننده سینما پس از کشته شدن وحشیانه بازیگرانش توسط یک قاتل زنجیرهای نقابدار، وارد بازی خطرناکی از ترس و وسواس میشود. او در حالی که تلاش میکند عشق از دست رفتهاش را بازگرداند، باید با این کابوس تاریک و خونین روبرو شود.
خلاصه داستان: پس از یک مهمانی شبانه در ساحل، گروهی از جوانان متوجه میشوند موجودی مرموز و مرگبار در زیر شنها پنهان شده است. این هیولای بیرحم هر کسی را که قدم روی ماسهها بگذارد به سرعت میبلعد و حالا آنها باید برای بقا در این ساحل جهنمی تلاش کنند.
خلاصه داستان: یک زن روسی به همراه دختر کوچک خود به آمریکا سفر میکند تا با یک میلیاردر منزوی ازدواج کند. اما او خیلی زود متوجه میشود که این مرد ثروتمند، گذشتهای تاریک و شخصیتی روانی دارد که زندگی آنها را به یک جهنم و تلاش برای بقا تبدیل میکند.
خلاصه داستان: جان و روزی، زوجی قاچاقچی که در آرزوی فرار هستند، در شهری کوچک ساکن میشوند؛ اما با ناپدید شدن ناگهانی روزی، جان مخفیانه وارد خانه همسایه مرموزشان میشود. او در آنجا با سیاهچالی از قربانیان ربودهشده مواجه میشود و حالا باید قبل از بازگشت همسایه روانی، راهی برای نجات خود و دیگران پیدا کند.
خلاصه داستان: توبی، نوجوانی که پس از مرگ پدرش برای یک برنامه خودسازی به جزیرهای متروکه فرستاده شده، با دختری مرموز به نام مادلین آشنا میشود. او به زودی متوجه میشود که در این جزیره تنها نیست و باید با تکیه بر هوش خود، از چنگال یک موجود خطرناک و مرگبار جان سالم به در ببرد.