خلاصه داستان: جورج، مردی خیالپرداز و دچار خودبیمارانگاری، پس از شنیدن گفتوگوی پزشکش گمان میکند بهزودی میمیرد. او برای آینده همسرش نقشه میکشد و میکوشد شوهر مناسبی برای او پیدا کند؛ اما سوءتفاهمهای پیدرپی، زندگی زناشوییشان را به ماجرایی خندهدار بدل میکند.
خلاصه داستان: در تبوتاب تب طلای آلاسکا، سم راهی سیاتل میشود تا نامزد دوستش جورج را به نوم بیاورد؛ اما وقتی درمییابد او با دیگری ازدواج کرده، بهجایش دختری به نام آنجل را همراه میآورد. میان عشق، ماجراهای خندهدار و تلاش یک کلاهبردار برای تصاحب معدن طلا، رابطهها پیچیدهتر میشوند.
خلاصه داستان: در بندر پیرائوس، ایلیا زنی آزاداندیش است که زندگی را با شور و شادی میگذراند. هومر، روشنفکر آمریکایی، میکوشد او را به زندگی اخلاقیتری هدایت کند؛ اما این برخورد فرهنگی، هر دوی آنها را با نگاه تازهای به زندگی روبهرو میکند.
خلاصه داستان: جانی، خواننده و قمارباز یک کشتی تفریحی، با شنیدن پیشگوییِ زنی موحنایی را خوشیمن میپندارد؛ اما این باور، حسادت نامزدش فرانکی را برمیانگیزد و ماجرا را به عشقی پر از موسیقی، شوخی و دردسر میکشاند.
خلاصه داستان: در میانهٔ جنگ جهانی دوم، والتر، مردی گوشهگیر که ناچار شده دیدهبان نیروهای متفقین در جزیرهای دورافتاده باشد، بهجای نیروی کمکی با آموزگاری فرانسوی و چند دانشآموز گرفتار روبهرو میشود. میان خطرهای جنگ و مشاجرههای بامزه، این گروه نامعمول کمکم به خانوادهای کوچک تبدیل میشوند.
خلاصه داستان: ایلیا، کشاورزی خشن و انزواطلب در روستایی در ایتالیا است که زندگی تنهایی دارد. اما وقتی در یک شب بارانی دختری زیبا و شهری به نام لیسا به مزرعهاش پناه میبرد، تلاشهای صبورانه لیسا برای نرم کردن قلب سخت او، مسیری غیرمنتظره و عاشقانه را آغاز میکند.
خلاصه داستان: جورج، آهنگساز موفق هالیوودی که دچار بحران میانسالی شده، بهطور وسواسگونهای شیفته زنی زیبا و تازه ازدواجکرده میشود. او این زن را تا اقامتگاه ماهعسلش در مکزیک تعقیب میکند و در مسیر رسیدن به این رویا، درگیر اتفاقات غیرمنتظره و دردسرهای کمدی میشود.
خلاصه داستان: در تابستان سال ۱۹۹۹، ساشای ۱۸ ساله در طول سفر به یک آسایشگاه، عاشق دختری زیبارو به نام پولینا میشود. او برای به دست آوردن دل پولینا، نقش اصلی یک نمایش موزیکال را میپذیرد، اما در این راه باید با مدیر قدرتمند آسایشگاه وارد رقابتی پرچالش و نابرابر شود.
خلاصه داستان: توماس، مردی زنباره و خوشگذران، پس از آنکه یک پرستار حسود به دروغ به او میگوید به بیماری ایدز مبتلا شده، دچار بحران شدیدی میشود. او که قصد دارد به زندگی خود پایان دهد، با زنی ناامید آشنا میشود و این دیدار غیرمنتظره، ماجراهای کمدی و عاشقانه عجیبی را رقم میزند.
خلاصه داستان: جوآنا، زن ثروتمند و مغروری است که پس از سقوط از قایق تفریحیاش دچار فراموشی میشود. نجاری زحمتکش که پیشتر توسط او تحقیر شده بود، وانمود میکند جوآنا همسرش است و او را به خانهاش میبرد. جوآنا در این زندگی ساده و آشفته، به مرور با طعم واقعی عشق و خانواده آشنا میشود.