خلاصه داستان: خلاصه داستان: فیلم گوژپشت نتردام (۱۹۹۶) به کارگردانی گری تروسدیل و کرک وایز، اقتباسی انیمیشنی از رمان ویکتور هوگو است که داستان کازیمودو، گوژپشتی با قلب پاک را روایت میکند که توسط قاضی شرور کلود فرولو در برج ناقوس کلیسای نتردام پاریس زندانی شده است. با ورود اسمرالدا، کولی زیبا و رقصنده به شهر، کازیمودو عاشق او میشود اما فرولو نیز به او دلباخته و نقشههای شومی میکشد. این انیمیشن دیزنی با صدای بازیگرانی چون تام هالس، دمین ریان و تونی جای، داستانی از عشق، پذیرش و مبارزه با تعصب را در پسزمینه قرون وسطایی پاریس به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: یک فیلم درام تاریخی دانمارکی محصول سال ۲۰۱۶ به کارگردانی جسپر دبلیو نیلسن که در فضای پس از جنگ جهانی دوم روایت میشود. داستان حول محور دو برادر به نامهای الیاس و لارس میگردد که در یک یتیمخانه تحت مدیریت مدیر سختگیر و ظالمی به نام آقای نیلسن زندگی میکنند. شرایط در این یتیمخانه بسیار طاقتفرسا و همراه با خشونت و بدرفتاری است. برادر بزرگتر، الیاس، برای محافظت از برادر کوچکترش لارس، بارها مورد آزار و اذیت قرار میگیرد. در نهایت، تصمیمی سرنوشتساز میگیرند: فرار از این جهنم و پناه بردن به نزد مادربزرگشان. این سفر پرخطر، سفری برای به دست آوردن آزادی و بازپسگیری کودکی از دسترفتهشان است. فیلم با بازیهای قدرتمند بازیگران نوجوان خود، تصویری تکاندهنده از بقا، امید و پیوند عمیق خانوادگی را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: یک شهر کوچک در کانادا به نام گندر که جمعیتی کمتر از ده هزار نفر دارد، ناگهان با واقعهای غیرمنتظره در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ روبرو میشود. با بسته شدن حریم هوایی آمریکا، ۳۸ هواپیما و نزدیک به هفت هزار مسافر و خدمه مجبور به فرود اضطراری در این شهر کوچک میشوند. اهالی گندر با آغوشی باز از این غریبهها استقبال میکنند و به مدت پنج روز، تمام امکانات خود را در اختیار آنها میگذارند. این رویداد واقعی و الهامبخش، داستانی از همدلی، سخاوت و امید را در تاریکترین روزهای تاریخ مدرن روایت میکند که نشان میدهد چگونه یک فاجعه جهانی میتواند بهترینِ انسانیت را آشکار سازد.
خلاصه داستان: خلاصه داستان:
فیلم «مردی با دست طلایی» محصول سال ۱۹۶۷ به کارگردانی استوارت روزنبرگ و با بازی پل نیومن، جرج کندی و استروثر مارتین، داستان لوک جکسون را روایت میکند که پس از بریدن سر پارکومترها در حین مستی، به یک زندان کار اجباری در فلوریدا فرستاده میشود. لوک که فردی سرکش و مقاوم است، به سرعت به نماد شورش علیه سیستم زندان تبدیل میشود و با رفتارهای غیرقابل پیشبینی خود، از جمله شرطبندی مشهورش مبنی بر اینکه میتواند پنجاه تخممرغ خام را در یک ساعت بخورد، توجه دیگر زندانیان را به خود جلب میکند. او بارها و بارها تلاش میکند تا از زندان فرار کند، اما هر بار دستگیر شده و با مجازاتهای سنگینی روبرو میشود. این مبارزه بیپایان او با مقامات زندان، به خصوص با فرماندار بیرحم، به تدریج او را به یک قهرمان افسانهای در глаاز همبندانش تبدیل میکند و در نهایت، روحیه تسلیمناپذیرش به قیمت جانش تمام میشود.
خلاصه داستان: در این قسمت هفتم از فرنچایز «کودک بازی» که در سال ۲۰۱۷ توسط دان مانچینی کارگردانی شده، چاکی (با صدای براد دوریف) پس از آنکه نینا پیرس (فیونا دوریف) به او در هنر وودو آموزش میدهد، بازمیگردد. داستان حول محور نیکا پیرس (همچنین فیونا دوریف) میچرخد که چهار سال پس از کشتار در بیمارستان روانی، در یک آسایشگاه روانی تحت درمان قرار دارد و همچنان از توهمات چاکی رنج میبرد. وقتی یک درمانگر (مایکل ترون) یک عروسک جدید برای گروه درمانی میآورد، خشونتها از سر گرفته میشود و نیکا باید بفهمد که آیا واقعاً دیوانه شده یا اینکه چاکی واقعاً بازگشته است. این فیلم با حضور بازیگرانی مانند الکس وینسنت در نقش اندی بارکلی، جنایات خونین و پیچیدهتری را به تصویر میکشد و مرزهای واقعیت و توهم را در هم میآمیزد.
خلاصه داستان: این فیلم کمدی سیاه بریتانیایی محصول سال ۲۰۱۰ به کارگردانی جان لندیس، داستان واقعی قاتلان سریالی ادینبورگ در دهه ۱۸۲۰ را روایت میکند. سایمون پگ و اندی سرکیس در نقش ویلیام برک و ویلیام هیر، دو دوست ایرلندی هستند که برای کسب درآمد به قاچاق اجساد برای دانشکده پزشکی روی میآورند. دکتر رابرت ناکس، آناتومیست مشهوری که توسط تام ویلکینسون به تصویر کشیده شده، حاضر است برای اجساد تازه قیمت بالایی بپردازد. با افزایش تقاضا، این دو مرد که در ابتدا تنها اجساد مردگان را میدزدیدند، به قتل افراد زنده روی آورده و کسبوکار خود را گسترش میدهند. در این میان، برک عاشق جینی، بازیگر جوانی که توسط آیلین بارکین نقشآفرینی شده، میشود و این عشق باعث پیچیدهتر شدن ماجراها میگردد. فیلم با ترکیب طنز سیاه و عناصر ترسناک، نگاهی طعنهآمیز به این داستان تاریخی دارد.
خلاصه داستان: یک فیلم هیجانانگیز و معمایی به کارگردانی جان کرولی و با بازی اریک بانا، ربکا هال و جیم برودبنت که در سال ۲۰۱۳ ساخته شد. داستان فیلم حول محور یک حادثه تروریستی مرموز در بازار لندن میچرخد که منجر به دستگیری یک مظنون میشود. کلودیا سیمونز-هاو (ربکا هال)، وکیلی کارکشته، برای دفاع از این مظنون در دادگاهی فوقمحرمانه انتخاب میشود. اما او به زودی متوجه میشود که پرونده پیچیدگیهای زیادی دارد و اطلاعاتی وجود دارد که نباید فاش شود. در همین حال، مارتین رز (اریک بانا)، وکیل دیگری که سابقاً رابطه عاطفی با کلودیا داشته، به عنوان وکیل دادستان منصوب میشود. این دو وکیل که اکنون در دو طرف پرونده قرار دارند، به تدریج درگیر یک توطئه بزرگ دولتی و شبکهای از رازهای تاریک میشوند که امنیت ملی را به خطر انداخته است. فیلم با فضایی پرتنش و دیالوگهای هوشمندانه، مخاطب را به درون سیستم قضایی پیچیده بریتانیا میبرد و نشان میدهد که چگونه حقیقت میتواند قربانی مصلحتهای سیاسی شود. بازی تحسینبرانگیز بانا و هال، همراه با فیلمنامهای دقیق، تماشاگر را تا آخرین لحظه در تعلیق نگه میدارد.
خلاصه داستان: یک دانشجوی جوان و جویای نام به نام سایمون در بیمارستانی مدرن بستری میشود و تحت یک عمل جراحی ساده قرار میگیرد. اما زمانی که از بیهوشی خارج میشود، متوجه میشود که دنیای اطرافش به طرز ترسناکی تغییر کرده است. او به زودی درمییابد که در یک کما فرو رفته و در دنیایی موازی به دام افتاده است، جایی که بیمارستان تبدیل به مکانی ترسناک و پر از راز شده است. سایمون باید برای بازگشت به دنیای واقعی و نجات جان خود بجنگد، اما هرچه بیشتر تلاش میکند، بیشتر در تله این دنیای وهمآلود گرفتار میشود. این فیلم علمی-تخیلی روانشناختی محصول سال ۲۰۱۹ روسیه به کارگردانی نیکیتا آرگونوف است و با بازی رایمونداس رازوک و آنتون پاسپکین، بیننده را در یک سفر پرتنش و پرابهام به عمق ذهن انسان میبرد.
خلاصه داستان: سال ۲۰۲۳ میلادی است و کارگردان ایتالیایی «ادواردو د آنجلیس» در فیلم جنگی و درام «کوماندانته» (Comandante)، داستان فرمانده زیردریایی «سالواتوره تودارو» را به تصویر میکشد که توسط بازیگر سرشناس، «پیرفرانچسکو فاوینو»، با مهارت تمام ایفا شده است. داستان در بحبوحه جنگ جهانی دوم و در سال ۱۹۴۳ رخ میدهد و بر مأموریتی خطرناک و انسانی متمرکز است. کوماندانته تودارو، فرمانده زیردریایی ایتالیایی «کاپیتانیو کاپلیینی»، در آبهای اقیانوس اطلس با کشتی جنگی بریتانیایی مواجه میشود و آن را غرق میکند. اما این پایان ماجرا نیست، بلکه آغاز یک تصمیم سرنوشتساز است. بازماندگان کشتی دشمن در میان آبهای خروشان رها شدهاند و تودارو با وجود خطرات بسیار، از جمله تهدید حملات هوایی و زیردریاییهای متفقین، تصمیم میگیرد که به دلایل انسانی، آنها را نجات دهد. این تصمیم، خدمه او را در موقعیتی دشوار قرار میدهد و فیلم به زیبایی تنش میان وظیفه نظامی و وجدان انسانی را به تصویر میکشد و مخاطب را با این پرسش اساسی مواجه میکند که آیا انسانیت در میدان جنگ جایی دارد؟
خلاصه داستان: فیلم Bringing Out the Dead محصول سال ۱۹۹۹ به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و با بازی نیکلاس کیج در نقش فرانک پیرس، یک تکنسین اورژانس در جهنم بخش منهتن است که طی سه شب متوالی در حال مبارزه با خستگی، فشار روانی و عذاب وجدان ناشی از مرگ یک دختر جوان به نام رز است. فرانک که دیگر قادر به نجات جان افراد نیست، درگیر توهمات و رویاهای بیداری میشود و با ارواح گذشته، به ویژه روح رز، مواجه میشود. او با مری، دختر معتاد به مواد مخدر و همسر سابق رز، آشنا میشود و تلاش میکند تا به او کمک کند و در عین حال، خود را از چنگال جنون و ناامیدی نجات دهد. این فیلم که بر اساس رمانی از جو کانلی ساخته شده، تصویری تاریک و خشن از زندگی در شهری بیرحم را به تصویر میکشد و اسکورسیزی با استفاده از نورپردازی اکسپرسیونیستی و فیلمبرداری پرتحرک، فضایی پرتنش و روانپریشانه را خلق میکند.