خلاصه داستان: یک گروه از دانشآموزان دبیرستانی در یک مسابقه علمی شرکت میکنند و با کمک یک دانشمند جوان، راهی برای تولید شکلاتی بینهایت مزه و خوشمزه میشوند. اما این اختراع جدید باعث جذب توجه یک شرکت بزرگ شکلاتی میشود که میخواهد آن را به سرقت ببرد و در بازار عرضه کند. دانشآموزان باید با استفاده از هوش و خلاقیت خود، این شرکت را شکست دهند و حقوق خود را حفظ کنند.
خلاصه داستان: یک مرد جوان در حال فرار از یک گروه خطرناک است که او را به دنبال میکنند. او مجبور میشود به یک شهر کوچک در کوهها پناه ببرد. در آنجا با یک دختر جوان آشنا میشود که او را به یک گروه مقاومت در برابر تهدیدهای خارجی معرفی میکند. اما او به زودی متوجه میشود که این گروه نیز دارای منافع خودشان هستند و او باید تصمیم بگیرد که آیا باید به آنها اعتماد کند یا خیر.
خلاصه داستان: در داستان "شکلات"، ویلی وانکا، یک مغز متفکر و خلاق در دنیای شکلات، تصمیم میگیرد یک مسابقه بزرگ برگزار کند. او پنج کارت طلایی در بستههای شکلات خود مخفی میکند و هر کس که یکی از این کارتها را پیدا کند، به همراه یک نفر از خانوادهاش، فرصت دیدن کارخانهی شکلات او را خواهد داشت. از میان هزاران کودک، پنج نفر موفق میشوند کارت طلایی را پیدا کنند و به کارخانهی مرموز و شگفتانگیز ویلی وانکا دعوت میشوند. در طول این سفر، هر کودک با ویژگیها و رفتار متفاوتی مواجه میشود که در نهایت به سرنوشت متفاوتی منجر میشود. این فیلم سال 2005، اقتباسی زیبا و سرگرمکننده از کتاب کلاسیک "چارلی و کارخانهی شکلات" نوشته رولد دال است.
خلاصه داستان: در سال 1994، لوک شیفرد، یک فروشنده ماریجوانای نوجوان، در آستانه فارغالتحصیلی از دبیرستان قرار دارد. او برای درمان مشکلات روحی خود، با پزشک روانشناسی به نام دکتر سکلر درمان میشود و در عوض از او ماریجوانا میخرد. در طول تابستان گرم نیویورک، لوک با ستیسی، دختر جوان دکتر سکلر، آشنا میشود و روابطش با پدر و مادرش و پزشک روانشناسیاش پیچیدهتر میشود. این فیلم، داستان رشد و تغییر در یک دوران بحرانی زندگی را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: در "ساعتهای تابستان"، سه خواهر و برادر بزرگسال پس از مرگ مادرشان، مجبور به تصمیمگیری در مورد تکلیف مجموعهای از آثار هنری با ارزش و خاطرات خانوادگی میشوند. این تصمیمات آنها را به مواجهه با تغییرات نسلها، ارزشهای فرهنگی و شکستن بندهای گذشته میکشاند. فیلم به دقت به بررسی روابط خانوادگی، گذشته و حال، و تضاد بین سنت و مدرنیته میپردازد.
خلاصه داستان: یک گروه از دانشجویان دانشکده هنر در حال آمادهسازی یک فیلم کوتاه هستند. آنها تصمیم میگیرند تا در یک اتاق قدیمی و ترک شده فیلمبرداری کنند. اما به محض ورود به آنجا، اتفاقات عجیب و غیرقابل تفسیری رخ میدهد. آینههای اتاق نقش مهمی در این اتفاقات ایفا میکنند و به نظر میرسد که آنها چیزی را بازتاب میدهند که واقعاً وجود ندارد. دانشجویان به تدریج متوجه میشوند که آینهها در واقع درهایی به دنیای دیگری هستند و آنها باید راز این آینهها را کشف کنند تا بتوانند از این اتاق نجات یابند.
خلاصه داستان: در "Rough Cut"، یک فیلم سینمایی در ژانر ترسناک و هیجانانگیز، داستان حول محور یک فیلمساز جوان میچرخد که برای تکمیل فیلم آخر خود، به یک مکان دورافتاده و مرموز سفر میکند. در این مکان، او با یک خانواده مرموز مواجه میشود که گذشته تاریکی را پنهان میکنند. هر چه فیلمساز پیشرفت میکند، رازهایی آشکار میشود که او را در یک شبکه خطرناک و مرموز قرار میدهند. با گذشت زمان، واقعیتها به گونهای پیچیده میشوند که او مجبور میشود با ترس و شک خود مقابله کند تا بتواند از این ماجرا زنده بیرون بیاید.
خلاصه داستان: یک زن مرموز از طریق تلفن با شخصی تماس میگیرد و او را مجبور میکند تا در یک توطئه بزرگ و خطرناک مشارکت کند. این زن به نظر میرسد تمام جنبههای زندگی او را تحت کنترل دارد و او را به یک بازی مرگبار وادار میکند. با گذشت زمان، این فرد متوجه میشود که او در یک شبکه بزرگتر از جاسوسی و خیانت درگیر شده است و باید تصمیم بگیرد که آیا میخواهد در این بازی خطرناک ادامه دهد یا نه.
خلاصه داستان: بریجت کارسون، یک بانکدار موفق در وال استریت، به دلیل بحران اقتصادی از کار اخراج میشود. برای تأمین هزینههای زندگی، به همراه دو همکار قدیمی خود، نینا و جکی، در یک طرح جسورانه به سرقت بانکی میپردازد. آنها با استفاده از دانش و دسترسی به سیستمهای بانکی، طرحی پیچیده را برای سرقت پول ارزی از بانک طراحی میکنند. اما هر چه پیش میروند، مسائل پیچیدهتر میشود و آنها به درگیریهای غیرمنتظرهای میافتند که زندگی آنها را به خطر میاندازد.
خلاصه داستان: یک مامور سابق FBI در حال بررسی یک شبکه تروریستی در شرق میانه است. او به دنبال یکی از اعضای اصلی این شبکه میگردد که به نام "سلیمان" شناخته میشود. در طول کار، مامور به یک بازی خطرناک میافتد که در آن هیچ کس به او اعتماد نمیکند و او نیز نمیداند که آیا میتواند به کسانی که با او کار میکنند اعتماد کند یا خیر. در نهایت، او متوجه میشود که "سلیمان" نقشی بسیار مهمتر از آنچه تصور میکرد دارد و این امر باعث میشود تا او مجبور به انجام تصمیمی سخت و خطرناک شود.