خلاصه داستان: در طول جنگ امپراطوری شو، دشمنش وی رو با استفاده از کمان های فولادینی که ساخته بود شکست داد برای به دست اوردن این سلاح قدرتمند وی جاسوس های متعددی رو برای نفوذ به پادشاهی شو فرستاد تا اون سلاحو بدزده، چن گنگ و شن شو جاسوس های شو هستن که سال هاست به پادشاهی وی نفوذ کردن اما وقتی متوجه نقشه امپراطوری وی میشن تصمیم میگیرن برای جلوگیری از اجرای این نقشه جداگانه کار کنن...
خلاصه داستان: داستان درباره ی یه امپراطور جوان و مهربونِ که بین مردم به شدت محبوبه، ولی اون علاقه ای به امور دولتی نداره یک روز امپراطور به گذرگاه مخفی پیدا میکنه و زمانی که ازش رد میشه با یه خونه ی تئاتر مواجه میشه که قراره دوباره افتتاح بشه زمانی که امپراطور شیائو چینگ رو ملاقات میکنه، سعی میکنه که هویت اصلیش رو مخفی کنه تا بتونه با بقیه ی هنرمندا ارتباط برقرار کنه و توی این راه با فراز و نشیب های زیادی رو به رو میشه...
خلاصه داستان: این داستان در مورد زنی است که نامش به معنای "خوشبختی" است. در یک دهکده کوچک، زینگ فو بزرگ میشود و مشکلات و موانع زیادی را در زندگی، عشق و ازدواج انجام میدهد. (منبع: بایدو)
خلاصه داستان: هی چو فنگ و لو بین دو تا تلفن چی عجیب غریب یه فروشگاه عتیقه فروشی هستن، اونا باهم و با یه گربه تو یه خونه زندگی میکنن تا اینکه دو زن وارد زندگیشون میشن سو یی که یه وکیل کاراموزه با موافقت این دونفر باهاشون زندگی میکنه و در نهایت منجر به یه داستان عاشقانه میشن
خلاصه داستان: قرار بود هوا رانگ و چین شنگ شنگ بعد از گذروندن خیلی از سختی ها باهم ازدواج کنن اما فرمان عجولانه امپراطور همه چیز رو عوض کرد و به هوا رانگ دستور داده شد که برای برقراری ارتباط خوب بین کشور ها با شاهزاده مو ازدواج کنه
خلاصه داستان: داستان سریال درمورد بازیگر دوران مدرنیه که اتفاقی در عصر باستان دوباره متولد میشه و از اون موقع عنوان شاهدختی رو بدست میاره و سفرش برای کسب عنوان ملکه رو آغاز میکنه
خلاصه داستان: وقتی دو چن یی ۹ سالش بود پسر جوونی به اسم بی لای فو ناگهان برای اقامت کوتاهی تو خونش موندگار میشه اونا باهم کنار میان و تو همه چیز چه تو خونه چه مدرسه باهم رقابت میکنن با نزدیک شدن به دانشگاه اونا برای رسیدن به رویاهاشون سخت تلاش میکنند
خلاصه داستان: لین ژی شیائو یک نوازنده ویالونه که در حال فارغ التحصیلی از دانشگاهه و قصد داره کار خودشو اغاز کنه و یه دوست پسر دوست داشتنی هم داره اما ناگهان پدرش مریض میشه و باید در بیمارستان بستری بشه اون مجبوره فعلا از شغلی که قرار بود به دستش بیاره خداحافظی کنه و همچنین از دوست پسرش هم جدا میشه و زمانی که داره برای خودش دلسوزی میکنه با پزشک پدرش روبرو میشه این دونفر به ارومی شورع به درک همدیگه میکنن...
خلاصه داستان: یه بیمارستان تازه تاسیس میخواد یه مرکز تحقیقاتی در سطح جهانی رو با استخدام نیرو از سراسر جهان به وجود بیاره ،هان شی لین فارغ التحصیل طب سنتی چین از آمریکا و دینگ یوان ژی یه متخصص طب غربی از آلمان دو نامزد نهایی برای اداره این بخش تحقیقاتی مغز و اعصابن ،باید دید رقابت این دو پزشک با دو تخصص متفاوت چطور پیش میره