خلاصه داستان: سریال آب های شمالی ، پاتریک سامنر در واقع یک پزشک کاملا با تجربه در ارتش می باشد که در زمان جنگ سختی هایی بسیار کشیده است . حال وی قصد دارد که تو جزع خدمه یک کشتی که برای شکار نهنگ معمولا وارد آب ها می شود بشود . در این کشتی هنری که یک شکارچی بی رحم در کارش است و بسیار به حرفه ای خود علاقه دارد با او آشنا می شود ....
خلاصه داستان: افسون در روستایی بعنوان متخصص پوست کار میکنه و همراه پدرش تو یه خونه باغ شاد و خوشبخت زندگی میکنه تا اینکه از مادرش پروین که 21 سال پیش اونا رو ترک کرده بود خبری میرسه. پروین که یه جراح معروف زیبایی در استانبوله، پسری به نام امیر رو به عنوان راننده اش دنبال دخترش میفرسته تا برای آخرین بار اونو ببینه. ولی وقتی به استانبول میره میبینه اینا همش دروغه ولی بعد از ماجراهایی اونجا موندگار میشه و زندگیش به کل عوض میشه ودر نهایت…
خلاصه داستان: سریال «پرفروغ ها» در ژانر تاریخی محصول سال 2020 است. این سریال براساس رمانی به همین نام ساخته شده که BBC تولید آن را برعهده دارد. سریال پرفروغ ها در جزیره جنوبی نیوزلند در قرن نوزدهم جریان دارد که ماجرای رازآلود جویندگان طلا در آن سال ها را روایت می کند.
خلاصه داستان: پس از هشت سال زندگی سخت با یک مادر معتاد به مواد مخدر ، لیزی ده ساله توسط زن شگفت انگیزی به نام جولیانا و دوست پسرش گِرِگ به فرزندخواندگی گرفته می شود. جولیانا دوست دارد تا به لیزی کمک کند تا او بیشتر درباره خودش و اینکه چه کسی است بداند(او هرگز پدرش را نمی شناخت).
او یک آزمایش ژنتیک آنلاین برای لیزی خریداری می کند و آنها متوجه میشوند که لیزی از یک خانواده سلطنتی آلمانی است. سرانجام او برای اولین بار واقعاً احساس خاص بودن می کند ، لیزی از دختر شیرین و دوست داشتنی ای که جولیانا به فرزند خواندگی پذیرفته است به کودکی حق به جانب و عصبی تبدیل می شود. حتی اوضاع به گونه ای بد می شود که او دیگر با آلی ، دختر هفده ساله گِرِگ احساس دوستی نمی کند. با این خیالات مریض گونه که اویک شاهزاده خانم است، لیزی کم کم شروع به از دست دادن سلامت عقل خود می شود و از واقعیت دور می شود و در خیالات زندگی می کند. کم کم این اتفاقات به حدی می رسد که ممکن است آینده او را نابود کند مگر اینکه مادر وخواهر ناتنی اش بتوانند راهی برای پایان دادن به این توهمات خطرناک او پیدا کنند
خلاصه داستان: در گویانیا ، برادران دوقلوی کریستین و کریستوفر به دنیا می آیند، مادر خود را در زایمان از دست می دهند و با پدرشان ارنانی می مانند که به دلیل موقعیتش، قبول می کند یکی از فرزندانش را به زوج ثروتمندی از ریودوژانیرو بدهد و این جدایی را رقم می زند . هر دو دوقلو وقتی به یک سالگی می رسند. کریستین به یک یتیم خانه فرستاده می شود، در حالی که کریستوفر توسط والدین خوانده اش به رناتو تغییر نام می دهد. هر دو بی خبر از وجود یکدیگر بزرگ می شوند. وقتی آنها رو در رو می شوند، زندگی کریستین به طرز ناامیدکننده ای تغییر می کند.