خلاصه داستان: فیلم «Criminal» (2016) داستان یک مامور سیا به نام بیل پوپ را روایت میکند که در جریان یک ماموریت در لندن کشته میشود. برای دسترسی به اطلاعات حیاتی او، یک تیم از دانشمندان، مغز یک جنایتکار محکوم به اعدام به نام جریکو استوارت را با خاطرات و مهارتهای بیل پوپ پیوند میزند. جریکو که اکنون دارای هویت و خاطرات دوگانه است، خود را درگیر یک توطئه پیچیده میکند و باید با تهدیدات خارجی و تعارضات درونی ناشی از این پیوند عجیب دست و پنجه نرم کند.
خلاصه داستان: فیلم کریپشو (Creepshow) که در سال ۱۹۸۲ اکران شد، به کارگردانی جورج ای. رومرو و نویسندگی استیون کینگ، از آثار کلاسیک و ترسناک-کمدی به شمار میرود. این فیلم از پنج داستان کوتاه تشکیل شده که با سبک کمیکاستریپ روایت میشود و شامل داستانهایی همچون مردی که با کرمهای بدنشده انتقام میگیرد، پدری که جسد پدرش را در زیرزمین پنهان کرده و داستانهای دیگری از ترس و طنز سیاه است.
خلاصه داستان: در سال ۱۹۷۲، پروفسور بازنشستهای به نام «پروفسور» که از تنهايی رنج میبرد، به آپارتمانی در رم نقل مکان میکند. او به زودی با گروهی از افراد عجیب و غریب از جمله یک پروستیتوته به نام «چیچی»، یک دوستپسر جوان به نام «لئو»، و یک زن جوان به نام «والری» آشنا میشود. این افراد که به دنبال پناهگاهی برای خود هستند، به تدریج آپارتمان پروفسور را اشغال میکنند و زندگی او را برای همیشه تغییر میدهند. فيلم «مکالمه» (Conversation Piece) به کارگردانی لینو ویسکونتی، داستانی عمیق از تنهایی، ارتباطات انسانی و تضادهای طبقاتی را روایت میکند.
خلاصه داستان: فیلم «کونان بربر» داستان پسری از قبیله باربار را روایت میکند که شاهد قتل پدر و مادرش به دست جادوگر شرور، خولان، میباشد. او که از کودکی به بردگی گرفته شده، با قدرت بدنی و مهارتهای رزمی فوقالعادهای که در میان گلادیاتورها کسب میکند، پس از سالها برای انتقامگیری و یافتن جامی جادویی که خولان به دنبال آن است، بازمیگردد.
خلاصه داستان: فیلم «کالرز» (Colors) که در سال ۱۹۸۸ به کارگردانی دنی هیوستون ساخته شد، داستان دو پلیس کهنهکار و تازهکار در لسآنجلس را روایت میکند که درگیر جنگ خیابانی بین دو باند رقیب خیابانی میشوند. این فیلم با بازی شان پن و رابرت دووال، واقعیتهای خشونتبار و پیچیدههای اخلاقی زندگی در محلههای پرآشوب را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: فیلم «مرد قلب آهنین» داستان رینهارد هایدریش، سیاستمدار و یکی از معماران اصلی هولوکاست در رژیم نازی را روایت میکند. در سال ۱۹۴۲، پس از آنکه مشخص میشود هایدریش به دستور هیتلر قصد دارد طرح «راه حل نهایی» را برای نابودی یهودیان اجرا کند، متفقین یک گروه از نیروهای ویژه چک را به پراگ اعزام میکنند تا او را ترور کنند. این ماموریت که با حمایت سرویسهای اطلاعاتی بریتانیا انجام میشود، به یکی از پیچیدهترین و خطرناکترین عملیاتهای ترور سیاسی در تاریخ تبدیل میشود.
خلاصه داستان: مردی که به زمین افتاد داستان مردی به نام توماس نیوتن را روایت میکند که در سال ۲۰۲۴ از سیارهای در حال نابودی به زمین میآید تا با استفاده از فناوری پیشرفتهی خود آب برای سیارهاش پیدا کند. او که در ظاهر یک انسان معمولی است، به سرعت در دنیای پیچیدهی انسانها و به ویژه در رابطهاش با ماری جذب میشود، اما هرچه بیشتر درگیر احساسات و وابستگیهای انسانی میشود، از هدف اصلی خود دور میشود و در نهایت با تضاد عمیقی بین وظیفهاش و عشقی که به زمین پیدا کرده روبرو میشود.
خلاصه داستان: خلاصه داستان فیلم «لایمی» در سال 1999 روایتگر داستان ویلسون، یک خلافکار انگلیسی است که برای انتقام از مرگ دخترش در لس آنجلس به آمریکا سفر میکند. او با استفاده از اطلاعات یک دوست قدیمی و همکاری با یک تهیهکننده فیلم، تلاش میکند تا مردی ثروتمند به نام تری مکدرموت را که عامل اصلی مرگ دخترش میداند، پیدا کند. در این مسیر، ویلسون با چالشهای زبانی و فرهنگی متعددی روبرو میشود و خاطرات گذشتهاش را مرور میکند.
خلاصه داستان: فیلم «کت» (The Jacket) که در سال 2005 ساخته شده، داستان مردی به نام جک استارکس (با بازی ادریس البا) را روایت میکند که در جنگ خلیج فارس دچار آسیب روانی شده و پس از بازگشت به وطن، به اشتباه به قتل متهم میشود. او به یک تیمارستان منتقل شده و تحت درمانهای خشونتآمیز قرار میگیرد که باعث میشود به آینده سفر کند و با زنی به نام جکی (با بازی کیرا نایتلی) آشنا شود. جک برای نجات جان خود و حل معمای قتل، باید با گذشته و آیندهاش دست و پنجه نرم کند.
خلاصه داستان: گل اسرار من داستان زنی به نام لئو را روایت میکند که در سال ۱۹۹۵ در مادرید زندگی میکند. او نویسندهای موفق در ژانر رمانهای عاشقانه است، اما در زندگی واقعی خود با بحران عاطفی عمیقی دست و پنجه نرم میکند. لئو به تازگی از شوهرش، آرتورو، که یک دیپلمات است جدا شده و این جدایی او را به شدت آزار میدهد. او در تلاش برای کنار آمدن با این احساسات، به دوستان و خانوادهاش پناه میبرد، اما هیچکس نمیتواند درد او را درک کند. در این میان، یک پزشک ارتش به نام آنخل وارد زندگی او میشود و لئو را با دنیایی از احساسات صادقانه و بیریا آشنا میکند. او باید بین دنیای خیالی که در رمانهایش میسازد و واقعیت تلخ و شیرین زندگی خود یکی را انتخاب کند.