خلاصه داستان: شب کریسمس، ابنزر اسکروجِ خسیس با دیدار روح شریک درگذشتهاش و سه روح کریسمس، به سفری در گذشته، حال و آینده میرود. آنچه میبیند، او را وامیدارد تا پیش از آنکه دیر شود، تلخی و خودخواهیاش را کنار بگذارد و معنای مهربانی را دریابد.
خلاصه داستان: پیرمردی نوهاش را از گنجی افسانهای مدفون در کوهستان آگاه میکند؛ جستوجویی که در گذر از اسطورهها و آشوبهای سیاسی، روایت هزارسالهای از تاریخ اوکراین را میگشاید.
خلاصه داستان: جونتا، زنی کوهنشین که روستاییان او را جادوگر میپندارند، تنها کسی است که میتواند به غاری برسد که هنگام ماه کامل با نوری آبی میدرخشد. وقتی نقاشی به نام ویگو راز غار را کشف میکند و آن را با مردم در میان میگذارد، طمع روستاییان زندگی جونتا را دگرگون میکند.
خلاصه داستان: پیتر، معمار جوانی، درمییابد زنِ موردعلاقهاش همبازی دوران کودکی اوست؛ اما مرگِ همسر زن و محکومیت ناعادلانهٔ پیتر، آن دو را از هم جدا میکند. عشقشان در رؤیاها ادامه مییابد و پیوندی میسازد که از زندان و گذر زمان فراتر میرود.
خلاصه داستان: در سرزمین اسباببازیها، استنی و اولی میکوشند خانهٔ مادر پیپ را از دستِ بارنبیِ شرور نجات دهند؛ مردی که میخواهد دخترش، بُو پیپ، را به ازدواج با خود وادار کند. وقتی نقشههایشان دردسرساز میشود، سربازان چوبی به کمک میآیند تا با سپاه هیولاها روبهرو شوند.
خلاصه داستان: دوریان گری آرزو میکند جوانی و زیباییاش همیشگی بماند؛ در عوض، پرترهاش بارِ سالخوردگی و گناهان او را به دوش میکشد. اما هرچه دوریان بیشتر تسلیم وسوسهها میشود، رازِ هولناک نقاشی زندگیاش را به تباهی میکشاند.
خلاصه داستان: در پاریسِ پس از آزادی، ژان، مبارز سابق مقاومت، با همرزمی قدیمی و مردی بیخانمان روبهرو میشود که خود را سرنوشت مینامد و از عشق قریبالوقوع او خبر میدهد. ژان دلباختهٔ مالو، زنی گرفتار در ازدواجی نافرجام، میشود؛ اما رازهای تاریک و خیانتهای گذشته، عشق کوتاهشان را به سوی پایانی تلخ میکشانند.
خلاصه داستان: والتر میتی، کارمند خیالپرداز مجلهٔ لایف، برای یافتن عکسی گمشده راهی سفری پرماجرا به گوشهوکنار جهان میشود. این سفر او را از پناهبردن به رؤیاها به دل زندگی واقعی میکشاند.
خلاصه داستان: بیوهای جوان برای آغاز زندگی تازه به کلبهای ساحلی نقل مکان میکند؛ اما خانه را روح ناخدای تندخو و کاریزماتیکش تسخیر کرده است. میان آن دو پیوندی نامعمول شکل میگیرد که با نوشتن خاطرات ناخدا و ورود خواستگاری تازه، رنگی عاشقانه و خیالانگیز مییابد.
خلاصه داستان: در شب عروسی کنتس آنجلینا، سربازان مجارستانی به قلعهاش یورش میآورند و شوهرش میگریزد. وقتی تصویر نیای افسانهایاش از قاب بیرون میآید تا کمکش کند، آنجلینا با فرمانده مهاجمان روبهرو میشود؛ دیداری که ماجرا را به آمیختهای از عشق، خیال و دردسر بدل میکند.