خلاصه داستان: یک تیم متخصص در زمینه استخراج معادن در یک پایگاه دورافتاده قطبی مشغول به کار هستند که ناگهان با یک بحران مرگبار مواجه میشوند. در حالی که شرایط جوی به سرعت در حال بدتر شدن است، آنها باید برای زنده ماندن در برابر یک تهدید بیرحم و ناشناخته که در میان یخها کمین کرده، مبارزه کنند.
خلاصه داستان: فیلم «هویت» (Identity) داستان گروهی از مسافران را روایت میکند که بهدلیل طوفان شدید در یک هتل متروک در بیابانهای نوادا پناه میگیرند. با گذشت زمان، آنها یکیک بهشکلی وحشتناک به قتل میرسند و هر کدام سرنخهایی از گذشتهی خود را آشکار میکنند که همگی به یک زن و پسر جوان گره خوردهاست. در این میان، یک کارآگاه خصوصی به نام ادیکاکن سعی دارد با کنار هم چیدن پازل قتلها، هویت قاتل را قبل از آنکه آخرین بازماندهها کشته شوند، کشف کند. این فیلم هیجانانگیز روانشناختی به کارگردانی جیمز منگولد در سال ۲۰۰۳ ساخته شده است.
خلاصه داستان: داستان فیلم «من هنوز میدانم که پارسال چه کردی» (I Still Know What You Did Last Summer) در سال ۱۹۹۸ اتفاق میافتد. جولی هیبر، که هنوز از حمله قاتل معروف به نام بن ویلیس در سال قبل رنج میبرد، به همراه دوستش ویل و گروهی از دوستان جدید به یک جزیره دورافتاده در باهاما سفر میکند تا تعطیلات را به فراموشی بسپارد. اما وقتی یک مسابقه رادیویی برنده میشود، مشخص میشود که این سفر تصادفی نبوده و قاتل با نقشهای از پیش طراحی شده، آنها را به جزیره کشانده تا انتقام خود را از جولی بگیرد. به زودی، دوستان جولی یکی پس از دیگری به قتل میرسند و او باید دوباره برای زنده ماندن بجنگد.
خلاصه داستان: در سال ۲۰۱۸، فیلم «من، تونیا» داستان زندگی پر فراز و نشیب تونیا هاردینگ، اسکیتباز معروف آمریکایی را روایت میکند. این فیلم با روایتی طنزآمیز و سیاه، به روابط پرتنش او با مادرش، ازدواج ناموفقش و ماجرای جنجالی حمله به رقیبش نانسی کریگن میپردازد و چهرهای پیچیده از یک قهرمان جنجالی را به تصویر میکشد.
خلاصه داستان: فیلم «من لبخند میزنم» (I Smile Back) داستان «لینزی» (با بازی سارا سیلورمن) زنی میانسال و متأهل را روایت میکند که در ظاهر زندگی ایدهآلی دارد اما در باطن از افسردگی شدید، اعتیاد به الکل و مواد مخدر و مشکلات روحی رنج میبرد. او در تلاش برای حفظ ظاهر خانوادهی خود، به رفتارهای مخرب و خودتخریبی روی میآورد که زندگی مشترکش با همسرش «بروک» و رابطهاش با فرزندانش را به نابودی میکشاند. لینزی باید با تاریکی درونی خود روبرو شود و برای نجات خود و خانوادهاش مبارزه کند.
خلاصه داستان: خلاصه داستان: در فیلم ترسناک روانشناختی «من تو را میبینم» (I See You) که در سال 2019 منتشر شد، خانوادهای که در یک خانه جنگلی زندگی میکنند با پدیدههای عجیب و غریبی مواجه میشوند که به تدریج به یک کابوس واقعی تبدیل میشود. با پیشرفت داستان، مخاطب درمیابد که اتفاقات ماورایی که در خانه رخ میدهد، ریشه در یک تراژدی قدیمی دارد که اهالی خانه در آن نقش داشتهاند. من تو را میبینم (I See You) یک فیلم ترسناک با ساختار روایی غیرخطی و پر از تعلیق است که در ابتدا به نظر میرسد یک داستان فراطبیعی ساده است، اما در ادامه با یک تغییر دیدگاه شگفتانگیز, مخاطب را به چالش میکشد.
خلاصه داستان: فیلم «I Love You, Daddy» که در سال 2017 منتشر شد، داستان یک نویسنده و تهیهکننده موفق تلویزیونی به نام «گلن تاکر» را روایت میکند که با مشکلات عدیدهای در زندگی شخصیاش روبرو میشود. گلن که از رابطهاش با دختر نوجوانش «رِیچل» ناراضی است، بهطور اتفاقی با یک کارگردان مشهور و بسیار مسنتر به نام «لِسلی گودوین» آشنا میشود. این آشنایی منجر به یک رابطه عجیب و غریب میشود که در آن، گلن تلاش میکند تا با استفاده از این کارگردان، دخترش را تحت کنترل و نفوذ خود درآورد. این اثر که به کارگردانی لوئیس سی.کی. ساخته شده، به بررسی مضامینی همچون پدرانگی، روابط خانوادگی، و جایگاه هنرمندان در جامعه میعاصر میپردازد و با لحنی کمدی-درام، مخاطب را به تأمل درباره اخلاقیات و مرزهای روابط انسانی وا میدارد.
خلاصه داستان: فیلم «هانتر کیلر» در سال 2018، داستان یک زیردریایی آمریکایی به نام USS Arkansas را روایت میکند که به دستور کاپیتان جو گلاس (با بازی جرارد باتلر) به سمت آبهای روسیه حرکت میکند تا فعالیتهای مشکوک در آنجا را بررسی کند. آنها در میانه یک کودتای نظامی در روسیه قرار میگیرند و خیلی زود متوجه میشوند که رئیسجمهور روسیه ربوده شده است. در همین حال، یک تیم ویژه نیروی دریایی آمریکا به فرماندهی کاپیتان مایک کول (با بازی توبی استفنز) برای نجات رئیسجمهور روسیه اعزام میشوند. در نهایت، گلاس و کول باید با کنار گذاشتن اختلافات و با کمک یکدیگر، از وقوع یک جنگ جهانی جلوگیری کنند.
خلاصه داستان: فیلم «چگونه زندگی میکنم» داستان دیزی، یک نوجوان آمریکایی مشکلدار را روایت میکند که برای تابستان به خانه خالهاش در حومه انگلستان میرود. در آنجا، او با پسرخالهاش ادموند رابطهای عاشقانه و پیچیده پیدا میکند. اما آرامش روستایی با آغاز جنگ جهانی سوم و حمله تروریستی به لندن از بین میرود. با قطعی شدن جنگ، بچهها مجبور میشوند به تنهایی در دنیایی خشن و ویرانه زنده بمانند و دیزی باید برای نجات جان برادر کوچکش و رسیدن به ادموند، از ترس و ناامنی عبور کند.
خلاصه داستان: در سال 2006، دانشمندی به نام "مایکل گریفین" با قدرت نامرئی شدن، به یک قاتل سریالی تبدیل میشود. او که توسط یک تیم نظامی تعقیب میشود، به دنبال قربانیان جدیدی است تا عطش خود را برای قدرت و خشونت سیراب کند. در این میان، تنها کسی که میتواند جلوی او را بگیرد، مأموری به نام "نواک" است که باید قبل از اینکه گریفین کاملاً خارج از کنترل شود، او را متوقف کند.