خلاصه داستان: دو دوست جوان به نامهای دَنت و رَندل در یک روز معمولی در فروشگاههایشان مشغول کار هستند. دَنت در فروشگاه مواد غذایی و رَندل در فروشگاه اجاره فیلم. آنها با مشتریان عجیب و غریب، مشکلات شخصی و بحثهای بیربط به سرگرمی مشغولند. در طول روز، آنها به یادآوری رابطههای گذشته، برنامهریزی برای آینده و سرگرمی با بازیهای کامپیوتری میپردازند. این فیلم سیاهوسفید به تصویر کشیدن زندگی معمولی دو نوجوان در شهر کوچک است که با تمسخر و طنز به برخی از جنبههای جامعه اشاره میکند.
خلاصه داستان: در سال 1975، در یک شهر کوچک، دو نفر که سالها پیش عاشق یکدیگر بودند، پس از سالها جدایی، به طور تصادفی دوباره ملاقات میکنند. این ملاقات باعث میشود خاطرات قدیمی و احساسات مدفون شده در آنها بیدار شود. آنها مجبور میشوند با تصمیمات گذشته و تغییراتی که در زندگی هر کدام رخ داده است، مواجه شوند. در حالی که زمان و تجربیات زندگی آنها را متفاوت کرده است، آیا میتوانند دوباره به عشقی که از دست دادهاند، دست یابند؟
خلاصه داستان: بعد از بمباران سرزمین زیرزمینی، للوش برادرش نانلی و دوستش سوزاکو را به سلامت به سطح زمین میبرد. در حالی که للوش و سوزاکو در یک ماموریت نظامی مشغول هستند، نانلی و رویو به دیدار از دوست قدیمی خود لامپروورگ میروند. اما این دیدار به فاجعهای تبدیل میشود و نانلی و رویو از سوی یک گروه تروریستی ربوده میشوند. للوش و سوزاکو برای نجات آنها به ماموریت میروند و با یک توطئه خطرناک مواجه میشوند که میتواند سرنوشت جهان را تغییر دهد.
خلاصه داستان: در سال 2009، در سان خوزه، یک راننده تاکسی ۷۱ ساله به نام لونگ نگوین به طور تصادفی درگیر یک سرقت خطرناک میشود. او مجبور میشود سه جوان متهم را به یک هتل در کوهها براند، جایی که او به عنوان اسیر در اختیار آنها قرار میگیرد. در طول این سفر، روابط پیچیدهای بین اسیر و اسیران شکل میگیرد و لونگ مجبور میشود با ترس و تنهایی خود مقابله کند.
خلاصه داستان: در دنیای آیندهای که دولتها به شدت کنترل بر محتوای رسانهای دارند، یک مادر مجرد به نام آنیا به عنوان یک سانسورگر در یک استودیوی فیلمسازی مشغول به کار میشود. وظیفه او بررسی و حذف هرگونه محتوای خشونتآمیز یا غیراخلاقی از فیلمها است. اما زندگی او به لحظهای حیاتی میرسد که پسرش درگیر یک حادثه مرموز میشود و او مجبور میشود به دنیای واقعی خشونت و فساد وارد شود تا او را نجات دهد. این سفر او را به چالشهایی میکشاند که هرگز تصورش را نمیکرده و مجبور میشود تصمیمات سختگیرانهای را درباره اخلاق و مرزهای شخصیاش بگیرد.
خلاصه داستان: در سال 2025، یک گروه از افسران نظامی و دانشمندان در یک پایگاه نظامی دورافتاده با یک قدرت مرموز و خطرناک مواجه میشوند که باعث وحشت و مرگ در میان آنها میشود. این قدرت، که ظاهراً از یک رویداد غیرقابل توضیح ناشی شده، به سرعت در حال گسترش و تهدید امنیت جهانی است. تیم باید با استفاده از دانش و تجهیزات پیشرفته خود، راز این پدیده مرموز را کشف و راهی برای مقابله با آن پیدا کنند. در حالی که زمان در حال اتمام است و مرز بین واقعیت و وهم در حال محو شدن است، آنها باید با ترس و شک خود مقابله کنند تا بتوانند این تهدید مرموز را از بین ببرند.
خلاصه داستان: پیرمردی که سابقهای طولانی در سرقت بانک دارد، به دلیل بیماریای ناگهانی در بیمارستان بستری میشود. جوانی که به عنوان پرستار با او کار میکند، شک میکند که این بیماری واقعی نیست و پیرمرد فقط تظاهر میکند. او تصمیم میگیرد با کمک دوستش، پیرمرد را به یک سرقت بانک جدید فریب دهد تا حقیقت را کشف کند.
خلاصه داستان: در سال 1946، یک قاتل سریالی در شهر تکسارکانا مرموزانه ظاهر میشود و مردم را به ترس میاندازد. او با ماسک ترسناک و سلاحهای مختلف، افرادی را در شبها تعقیب و به قتل میرساند. پلیس در تلاش برای دستگیری او است، اما قاتل همیشه یک قدم جلوتر است و باعث میشود شهر در حالت ترس و وحشت بسر بُرد. این فیلم بر اساس وقایع واقعی قتلهایی در تکسارکانا استوار است.
خلاصه داستان: یک کارآگاه اف.بی.آی به نام ویل گراهام، که قبلاً با یک قاتل زنجیرهای به نام هانیبال لکتر مواجه شده بود، برای رسیدگی به یک پرونده جدید دوباره به خدمت باز میگردد. این بار او با یک قاتل متجاوز به نام «فرشته شب» مواجه میشود که قربانیان خود را قبل از کشتن، به شدت آزار میدهد. برای درک ذهنیت این قاتل، گراهام به کمک لکتر - که در زندان نگهداری میشود - روی میآورد. در حالی که لکتر به گراهام کمک میکند، او نیز به طور مخفیانه به فریب دادن او میپردازد. در نهایت، گراهام باید با خطراتی که لکتر برایش ایجاد میکند، مواجه شود و پرونده را حل کند.
خلاصه داستان: در داستان «رمان آسترئا و سلادون»، دو عاشق جوان در جنگل سحرآمیز گالی رویاهای خود را دنبال میکنند. آسترئا، یک دوشیزه زیبا و سلادون، جوانی خوشقیافه، عشقشان با یک سوءتفاهم سخت روبرو میشود که باعث جدایی آنها میشود. سلادون به دریا میافتد و آسترئا فکر میکند او مرده است. او تصمیم میگیرد در معبدی زندگی کند و سوگند یگانگی را میخورد. در همین حال، سلادون زنده میماند و با کمک یک جادوگر، به یک زن تبدیل میشود تا بتواند آسترئا را دوباره ببیند. در نهایت، با چندین ماجراجویی و آزمایش، عشق و درک متقابل آنها به آنها کمک میکند تا دوباره متحد شوند و در کنار هم زندگی کنند.